تبليغاتX
شقایق گل همیشه عاشق
تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا انگاه که ساعت فراق فرا می رسد0هنگامی که مهر شما را فرا می خواند از پی اش بروید اگر چه راهش دشوار و ناهموار است 0

مهر چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی نمی گیرد مگر از خود

مهر تصرف نمی کند وبه تصرف در نمی آید زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است

هنگامی که مهر می ورزید مگویید خدا در دل من است بگویید من در دل خدا هستم و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید زیرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد شما را راه خواهد برد

مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید زنهار که خواهش ها اینها باشند:

آب شدن چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند

آشنا شدن با درد مهربانی بسیار

زخم بر داشتن از دریافتی که خود از مهر دارید و خون دادن از روی رغبت و با شادی

بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آماده پروازو به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی ٬آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر

بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید با نغمه ستایشی بر لب

به یکدیگر مهر بورزید ام از مهر بند مسازید بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما

دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری زیرا که تنها دست زندگی می تواند دلهای تان را نگه دارد

و سهراب چقدر زیبا گفته است:

خواب رویای فراموشیهاست

خواب را دریابم که در ان دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم و ندایی که به من می گوید:

گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است

 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 20:21  توسط شقایق  | 

با دلی از شیشه نازکتر چگونه نشکنم

سنگ را من کرده ام باور چگونه نشکنم

از در و دیوار سنگ کینه می بارد هنوز

من که دارم آینه در بر چگونه نشکنم

نشکنم گر در عبور از سنگباران فلک

در عبور از عشق ویرانگر چگونه نشکنم

آسمان پوشیده از بال کبوتر ها شده است

من که محروم زبال و پر چگونه نشکنم

هر نفس هر لحظه می بینم میان بادها

باغی از گل می شود پر پر چگونه نشکنم

مانده ام چشم انتظارت در میان بادها

با نگاهی خسته چشمی تر چگونه نشکنم

دشمن از رو بسته شمشیر از برایم دوست نیز

می زند از پشت سر خنجر چگونه نشکنم

یک طرف نیرنگ دشمن یک طرف تزویر دوست

با دلی از شیشه نازک تر چگونه نشکنم

 

دوست عزیز

امشب دلم را می تکانم پیش پایت          چیزی ندارم من بجز این دل برایت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 23:31  توسط شقایق  | 

خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد خدایا انچه که می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود خدایا دل شکسته ام زجر کشیده ام از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مایوسم در مقابل آینده ای مبهم و تاریک فرو رفته ام تنها تو را می شناسم و تنها به سوی تو می آیم تنها با تو راز و نیاز می کنم 0

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد تو را خراب کردی خدایا به هرکه و به هر چه دل بستم تو دلم را شکستی عشق هر کسی را که به دل گرفتم تو قرار از من گرفتی هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم در سایه امیدی و به خاطر آرزویی برای دلم امنیتی بوجود آورم تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه توکل به تو آرامش و امنیت احساس نکنم خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم و براستان مقدست سجده بجا می آورم0

خداوندا به پدر و مادرم سلامتی و طول عمر عطا فرما تا بتوانم در سایه الطاف تو از انها سپاسگزار باشم0

خدایا به من توفیق خدمتگزاری به مردم عطا کن 0

پروردگارا دوستان خوب را از من مگیر                                                                   یارب العالمین

 

                       امشب شب جمعه است برای رفتگان خود از خداوند آمرزش بخواهیم 0

 

 

آرزو تنها چیزی است که امروز ما را به فردا متصل می سازد و همیشه به یاد داشته باشیم که امروز فردایی است که دیروز منتظرش بودیم ۰

 

                                                   لحظات خوب و خوشی را برای دوستان وبلاگی آرزمندم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 17:46  توسط شقایق  | 

درا که در دل خسته توان درآید باز

                                                 بیا که در تن مرده روان درآید باز

بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست

                                                    که فتح باب وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت

                                                    زخیل شادی روم رخت زداید باز

به پیش آینه دل هر انچه می دارم

                                                    به جز خیال جمالت نمی نماید باز

بدان مثل که شب آبستن است دور از تو

                                                ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ

                                                 به بوی گلبن وصل تو می سراید باز

 

به نظر شما حافظ به من چی گفته؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 21:15  توسط شقایق  | 

((خدايي جز خداي يكتاي عالم نيست و ما تسليم حكم او هستيم))

 

خدا را سپاسگزارم كه بهاري ديگر به من ارزاني كرد

امروز وارد بیست و نهمین بهار زندگي خود شدم (پیر شدم )

سال گذشته برايم سالي خوب بود با خاطرات خوب و اما پركار ۰

دوستان جديدي يافتم كه مرا با دنياي جديدي اشنا كردند و چيزهاي خوبي از انها ياد گرفتم و به تجربيات خود افزودم و ياد گرفتم كه چقدر ظاهر آدمها با درونشون متفاوت است ۰ البته اين تفاوت را مي دونستم ولي بعضي از آدمهاي اطرافمان روحي بزرگتر از اون حدي دارند كه ما فكر مي كنيم ۰

اميدوارم دوستانم از من خسته نشوند و مرا فراموش نكنند من كه هميشه به ياد دوستان عزيزم هستند

((زخاك افريدت خداوند پاك        پس اي بنده افتادگي كن چو خاك))

امروز همه من را شرمنده محبت خود كردند:

مامان عزيزم و سایرین . دوستان خوبم شريعت خانم و فاطمه خانم و اعظم خانم از هداياشون تشكر مي كنم اميدوارم بتونم جبران كنم حسابي شرمنده شدم

به هر حال داشتن يك دوست خوب نعمت است مخصوصا براي دوران تنهايي

 

اين جمله رو به دوستانم تقديم مي كنم

دوست داشتن هميشه گفتني نيست گاه نگاه است و سكوت

 

خدايا به من تلاش در شكست

صبر در نااميدي

و دوست داشتن عزيزان

و تحمل تنهايي عطا كن و مرا به حال خويش رها مكن

دوستون دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 20:4  توسط شقایق  | 

 

عشق مثل قایقی هست که در اعماق دریا غرق می شود ولی دوست داشتن مثل قایقی هست که رو این دریا آرام به حرکت ادامه می دهد پس دوست داشته باشیم نه عاشق شویم۰(دکتر شریعتی)

 

حضرت علی (ع) می فرماید:

                                       ببینید و دل مبندید

                                              چشم بیندازید و دل مبازید

                                                           که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 22:44  توسط شقایق  | 

دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد

هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتي ناراحتي چون هر كسي امكان دارد عاشق لبخند تو شود

تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران

شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي

به چيزي كه گذشت غم نخور به انچه پس از آن امد لبخند بزن

هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني

خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته او تو را بشناسد

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري

 

گابريل گارسيا ماركز

حضرت علي مي فرمايد:

دو چيز را هميشه فراموش كنيد:

خوبي را كه در حق ديگران مي كنيد

بدي را كه ديگران در حق شما مي كنند

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 18:7  توسط شقایق  | 

دیدم بخواب دوش که ماهی برآمدی

کر عکس روی او شب هجرم سرآمدی

تعبیر چیست یار سفرکرده میرسد

ای کاج هر چه زودتر از در درآمدی

ذکرش بخیر ساقی فرخنده فال من

کز در مدام با قدح و ساغر آمدی

خوش بودی ار بخواب بدیدی دیار خویش

با یاد صحبتش دل ما رهبر امدی

فیض ازل به به زور وزر آمدی بدست

آب خضر نصیبه اسکندر آمدی

گر دیگری بشیوه حافظ زدی قلم

مقبول طبع شاه هنرپرور آمدی

حافظ

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد کسی تو را دوست دارد تو دوستش نداری اما کسی تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است                                                                (دکتر علی شریعتی)

 

حق نگهدارتان

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 18:50  توسط شقایق  | 

دل من دير زماني است كه مي پندارد:

دوستي نيز گلي است

مثل نيلوفر و ناز

ساقه ترد ظريفي دارد

بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد

جان اين ساقه نازك را دانسته بيازارد

در زميني كه ضمير من و توست

از نخستين ديدار

هر سخن هر رفتار

دانه هائي است كه مي افشانيم

برگ وباري است كه مي رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش مهر است

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد

زندگي را به دل انگيزترين چهره بياراد

آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف

كه تمناي وجودت همه او باشد و بس

بي نيازت سازد از همه چيز و همه كس

زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت

آب و خورشيد  ونسيمش را از مايه جان

خرج مي بايد كرد

رنج مي بايد برد

دوست مي بايد داشت

با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از ياري غمخواري

بسپاريم به هم

بسرائيم به آواز بلند:

شادي روي تو

اي ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه

عطر افشان

گلباران باد۰

 

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 14:6  توسط شقایق  | 

از آنچه كه داريد لذت ببريد

مرتب از كساني كه دوستشان داريد تعريف و تمجيد كنيد

از خير چيزهايي كه به هيچ عنوان نمي توانيد داشته باشيد بگذريد

در زندگي خود تعادلي بين اوقات تنهايي و زمانهايي كه با ديگران صرف وقت مي كنيد به وجود بياوريد

به كلمه عشق به عنوان يك فعل بينديشيد عشق چيزي نيست كه آن را داشته باشيد و به آن توجهي نكنيد بلكه چيزي است كه بايد روي آن كار كنيد

بدون چشم داشت به ديگران خدمت كنيد

اگر نمي توانيد وضعيت موجود را تغيير بدهيد نگرش خود را نسبت به آن وضع عوض كنيد

وقت خود را با افسوس خوردن براي گذشته به هدر ندهيد

زندگي را همان گونه كه هست بپذيريد بعد سعي كنيد آن را به شكلي درآوريد كه دلتان مي خواهد باشد

وقتي از دست كسي عصباني مي شويد بگذاريد اين را بداند و علتش را به او بگوييد

مشكلات خود را هم مثل موفقيتهايتان با كساني كه دوستشان داريد در ميان بگذاريد

از كساني كه به شما كمك مي كنند تشكر كنيد

روز تولد دوستان خود را يادداشت كنيد و در آن روز به آنها زنگ بزنيد و تبريك بگوئيد

عطر خاصي را براي خودتان پيدا كنيد و هميشه از آن استفاده كنيد

گاهي اوقات به انواع موسيقي گوش دهيد

روابط نزديك داشته باشيد اما هميشه فضايي خالي براي خودتان نگه داريد۰

 

سيندي فرانسيس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 11:11  توسط شقایق  | 

راه مي بينم در ظلمت من پر از فانوسم

                                            من پر از نورم و شن

                                                                 و پر از دار و درخت

                                                                                پرم از راه از پل از رود از موج

                                                           پرم از سايه برگي در آب

چه درونم تنهاست      چه درونم تنهاست

                                                                                سهراب سپهري

 

 

سعدي به روزگاران مهري نشسته بر دل

                                                     بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران

چندت كنم حكايت شرح اين قدر كفايت

                                                    باقي نمي توان گفت الا به غمگساران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 12:41  توسط شقایق  | 

من چه سبزم امروز

وچه اندازه تنم هوشیار است

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست سیب هست ایمان هست

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 

به سراغ من اگر می آئید                       نرم و آهسته بیائید

که مبادا ترک بردارد                                چینی نازک تنهائی من

 

                                                                                         سهراب سپهری

 

 

 

معلم عزیزم روزت مبارک ۰ معلم کلاس اول من خانم مهدی زاده بود که در مدرسه معینی به من درس محبت اموخت ۰ خیلی دوستش دارم ۰

     بعد از پدر و مادر معلم بر گردن ما حق زیادی دارد ۰

به من اموخته شده که اگر از کسی چیزی یاد گرفتم به او خیلی احترام بگذارم ۰

من از همه دوستانی که به من اموخته اند سپاسگزارم۰

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 21:36  توسط شقایق  | 

بار خدایا بیامرز برایم گناهانی که بدرند پرده ها را

بار خدایا بیامرز برایم گناهانی که فرو بارند بدبختی ها را

بار خدایا بیامرز برایم گناهانی که دگرگون کند نعمت ها را

بار خدایا بیامرز برایم گناهانی که جلوگیرند از دعاها

بار خدایا بیامرز برایم گناهانی که فرو آرند بلا را

یارب العالمین

فرازهایی از دعای کمیل

 

فردا روز معلم است ۰

این روز را به همه آموزگاران و کسانی که در تعلیم و تربیت نقش دارند تبریک عرض می کنم ۰

 

براستی چه زیباست این گفته :

                               هرکس کلمه ای به من بیاموزد مرا بنده خود کرده است ۰

 

این روز را ارج نهیم و همه گلهای رز قرمز به آنها هدیه کنیم ۰

دلتان آرام - روحتان سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 14:39  توسط شقایق  | 

بشتاب وقتی خوش است

 

شهری است پر طریفان و زهر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر  می کنید کاری

چشم فلک نبیند زین طرفه تر جوانی

در دست کس نیفتد زین خوب تر نگاری

جسمی که دیده باشد از روح آفریده

زین خاکیان مباد ابر دامنش غباری

چون من شکسته ای را از پیش خود چه رانی

کم غایت توقع بوس ست یا کناری

می بیغش است بشتاب وقتی خوش است دریاب

سال دگر که دارد امید نو بهاری

در بوستان حریفان مانند لاله و گل

هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری

چون این گره گشایم وین راز چون نمایم

دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی

مشکل توان نشستن در یک چنین دیاری

یا حق

 

غرورت را برای کسی که دوستش داری بشکن ولی

 دل کسی را که دوستش داری به خاطر غرورت نشکن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 20:34  توسط شقایق  | 

امشب هواي ساحل روحم چه بي رياست

روياي او غم از دل من پاك كرده است

اندوه دوري از تپش يك نگاه ناز

دل را به رسم عاطفه نمناك كرده است

يادش بخير دسته گلي از صداقتش

در لابه لاي شهر وجودم نشسته بود

دست مرا به رسم وفا سبز مي فشرد

دستش اگر چه از غم يك عمر خسته بود

او رفت و كوچه هاي غريبانه زمان

در يك سكوت خسته و معصوم مانده اند

گل هاي سرخ عاطفه هم بي حضور او

در گردباد حادثه مظلوم مانده اند

از پشت آرزوي تمام بنفشه ها

ناگاه يك فرشته به فرياد دل رسيد

دستان آسماني خود را به رسم عشق

برگونه غريب گل اطلسي كشيد

احساس جز شكفته شدن آرزو نداشت

يك بار ديگر از تپش عشق خيره ماند

باران گرفت و نغمه موزون لطف او

يك صفحه از كتاب صفا را دوباره خواند

از آن زمان بهار دلم جوري ديگرست

يك جاي آن شكفتن ويك جاي آن غم ست

يك جاي آن حضور شكوفاي انتظار

جاي دگر بلور شكيباي شبنم ست

اما اگر بنفشه زيباي من نبود

آيا كسي به كوچه احساس مي رسيد؟

آيا صداي غربت اين روح خسته را

نيلوفري نجيب و صميمانه مي شنيد؟

باران لطيف و پر تپش و مهربان ببار

زيبايي ات تداعي تصوير ماه اوست

تنها عبور آبي تو در دل زمان

گوياي عشق پاك و دل بي گناه اوست

اي آسمان آبي قلب بهاريت

تا بيكران شهر صداقت پناه دل

اي چتر غنچه هاي شكسته زدرد عشق

اي چشم تو اميد گل بي گناه دل

روياي عاشقانه پيوند با دلت

زيباترين تجسم پايان خستگي ست

نبض لطيف عاطفه ات تا ابد رسات

اين اوج روشنايي دنياي زندگي است

باران مهرباني ات از دور دست عشق

بر روح پاك ياس اميدم چكيده است

فرياد انتظار مرا از گلوي عشق

حتي افق به رسم تواضع شنيده است

عطر عبور آبي ات از كوچه باغ عشق

گلبوته هاي ياد مرا ناز مي كند

نيلوفر غريب نگاهت از آسمان

چشمان انتظار مرا باز مي كند

نقاشي نگاه صميمانه ات هنوز

مانده ميان ياسمن آرزوي من

چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست

وقصه اي است از عطش جستجوي من

تو رفتي و نگاه تو از شهر دل گذشت

من در حريم عاطفه پروانه ام هنوز

در باور حقيقت بي انتهاي عشق

مجنون صفت به ياد تو ديوانه ام هنوز

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 12:28  توسط شقایق  | 

درد

درون سینه آهی سرد دارم

رخی پژمرده رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم؟

همی دانم دلی پر درد دارم

 

آدم بعضی وقتها یه حرفهایی تو دلش داره که نمی دونه به کی بگه بجز خدا

وقتی بزرگ میشی  تازه متوجه میشی دنیایی که گذروندی چه دنیای بچه گانه ای بوده

بعضی اوقات دلم می خواهد با کسی حرف بزنم نه با پدر و مادرم - نه با خواهر و برادر  یکی که خوب بتونه درکت کنه اون فرد کسی نیست جز یک دوست خوب

تا حالا برای شما پیش اومده که بعضی حرفها را نتونی به عزیزترین افراد خانواده بگی ولی به دوستتون گفته باشین ؟به نظر شما چرا بعضی آدمها اینطوری هستند

 

 

دریای نگاه

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن ازین ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند

یکی هم زین همه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند

ولی من چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در ان هنگامه دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت انجا که او بود

دو تنها و دو سرگردان دو بی کس

زخود بیگانه از هستی رمیده

ازین بیدرد مردم رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده

دل از بی همزبانی ها شکسته

تن از نامهربانی ها فسرده

زحسرت پای در دامن کشیده

به خلوت سر به زیر بالا برده

دو تنها و دو سرگردان دو بی کس

به خلوتگاه جان باهم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

مپرسید ای سبکباران مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست؟

چه گویم ؟از که گویم؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست

به ان لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

مپرسید ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 22:40  توسط شقایق  | 

سعادت

هر انکه خاطری مجموع و یاری نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

کسی ان آستان بوسد که جان درآستین دارد

دهان تنگ شیرینت مگر مهر سلیمان است

که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد

لب لعل و خط مشکین چو اینش هست آنش نیست

بنازم دلبر خود را که حسنش ان و این دارد

به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را

که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد

چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان

که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد

بلا گردان جان و تن دعای مستمندان است

که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

که صد جمشید و کیخسرو و غلام کمترین دارد

وگر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشق مفلس

بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

 

 

حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 16:54  توسط شقایق  | 

بزرگي مي فرمايد:

هرچه بخواهيد به دست خواهيد آورد  اگر صبر و بردباري سرمايه شما باشد۰

 

اين چند بيت به دوستم تقديم مي كنم خيلي دوستش دارم و خيلي ازش چيز يادگرفتم اميدوارم بتونم يك روز محبتهايش آن طور كه شايسته است جبران كنم:

 

مرا صدبار از خود براني دوستت دارم

                                                به زندان خيانت هم كشاني دوستت دارم

چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا كردن

                                                   مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم

 

شب تنهايي خوب

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند

شب سليس است و يكدست و باز

شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل ماه را مي شنوند

پلكان جلو ساختمان

در فانوس به دست

ودر اسراف نسيم

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا

چشم تو زينت تاريكي نيست

پلك ها را بتكان كفش به پاكن و بيا

وبيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

وزمان روي كلوخي بنشيند با تو

ومزامير شب اندام ترا مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است۰

سهراب سپهري

 

 

شكست تلخ

به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار كردي تو

خيانت را دوباره در دلم تكرار كردي تو

عجب ديوانه بودم من كه بستم دل به چشمانت

وكار قلب اين ديوانه را دشوار كردي تو

شنيدم بارها با ديگران بودي وليكن حيف

شهامت مال هر كس نيست پس انكار كردي تو

چقدر اشعار زيبايي برايم خواندي و گفتي

وبازي با دل بيمار من بسيار كردي تو

شبي كه ديدمت با ديگري در كوچه جا خوردي

وناچاراين  طلوعتازه را اقرار كردي تو

دلم مي خواست عكست پيش من باشد نشد زيرا

مرا در دادن هرچه كه بود اجبار كردي تو

نمي بخشم تو را او را و هر كس را كه بد باشد

خدايم خود تلافي مي كند هر كار كردي تو

نمي بايست نفرين آخر پيمان ما باشد

مرا اما به اين كار غلط ناچار كردي تو

دلم را ديگر از هر چه نگاه و آرزو كندم

تمام پنجره هاي مرا ديوار كردي تو

چه حسني داشت درد اين شكست تلخ مي دانم

مرا از خواب عشق و عاشقي بيدار كردي تو                               ((مريم حيدرزاده))

 

 

                                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 18:28  توسط شقایق  | 

ساقي

كاش مي ديدم چست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است

آه وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگانت بلندت را       مي خواباني

اه وقتي كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم مي گردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پرپر

من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد

رقص شيطاني خواهش را

در آتش سبز

نور پنهاني بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

پيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است ۰

 

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 10:6  توسط شقایق  |