تبليغاتX
شقایق گل همیشه عاشق
تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

در كشاكش اين زندگي تا كي بايد منتظر فردا و فرداهاي بهتر باشم و تا چه زماني منتظر باشم تا در هواي ابري دلم آفتاب طلوع كند امروز همان فرداي ديروز است و من هنوز بي حركت ايستاده ام

داشتم تمرين مي كردم كه ناراحتيها و غصه هام رو كنار بگذارم و شاد باشم وبه چيزهايي كه روحم را آزار ميده فكر نكنم ولي متاسفانه اتفاقاتي برايم طي 10 روز گذشته رخ داد كه دلم خيلي گرفته كه هر چقدر هم گريه كنم سبك نمي شوم

نمي دونم تا كي بايد با جور روزگار خودم رو سازگاري بدهم و براي همه نشدنها تقدير را بهانه كنم

 

پروردگارا فرصتي ده تا بتوانم جبران كنم تمام لحظات هدر رفته زندگي ام وباز هم شكرت را به جا آورم كه در گوشه گوشه زندگيم تو را به ياد مي آورم وهمين باعث شكيبايي من مي باشد

 

خدايا واسه همه داده هايت ونداده هايت شــــــكرگزارم چرا كه داده هايت نعمت و نداده هايت حكمت و گرفته هايت قسمت است

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 19:23  توسط شقایق  | 

زندگي زيباست آن هنگام كه نگاهي پر مهر را مي بيني و

 در كلامي دلنشين سخني سرشار از محبت را مي يابي

زندگي زيباست آن هنگام كه با تلاقي دو نگاه لبخندي مي شكفد و

 دستاني گرم دستانت را مي فشارد

زندگي يعني دريچه اي به سوي قلبها گشودن

راهيه راههاي نااميد شدن و همسفر غمها بودن

زندگي يعني ساختن بنايي كه آنرا محبت ناميده اند

یادمان باشد محبت همیشه ماندگار است

 

بزرگترین و دل انگیز ترین تجربه زندگی آن است که ببخشیم بی انکه چشمداشت حتی یک تشکر را داشته باشیم

 

 

زندگی را به چه تشبیه کنیم ؟

به حبابی بر آب یا به افسانه و خواب

یا به ان خاطره نقش بر آب

یا به آن چهره افسرده و آرام درون

که حکایت کند از جور زمان

یا وداعی که دگر باره نباشد دیدار

یا به آن گریه آغشته به خون

که در آن خلوت شبهای دراز

بر کویر دل خونبار فرو می لغزد

 

 

خدايا درست زندگي كردن را به من بياموز

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 11:7  توسط شقایق  | 

با تمام بی کسیهایم کسی دارم هنوز

چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز

از تپیدنهای تکراری دلم خون است و آه

دم به دم تشویق روز افزون بسی دارم هنوز

گرچه عمری تکیه کردم بر درختان عمیق

پشت جنگلها نهال نورسی دارم هنوز

در دل دریایی ام بنگر نه دریای گناه

برکف این موج اگر خار و خسی دارم هنوز

با شکیبایی غریب و اشتیاقم روز و شب

ای دل غمگین که می داند؟کسی دارم هنوز

خنده را از من گرفتن دل قرارم را ربود

با تمام بی وفائیهادوستت دارم هنوز

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 13:17  توسط شقایق  | 

اي خالق  زيبايي چشمانم را تو بر روي پرواز پرنده ، جوشش حيات از دل خاك و تبسم بهار گشودي، پس سينه ام را نيز بگشاي تا دچار تنگ نظري نشوم

اي خالق باران بر من ببار و رنجش ها كينه ها ،كج انديشي ها و غبار نخوت ها را بشوي تا از طراوت و شادابي پس از باران، لذت ببرم و به من نيز باريدن را بياموز تا هر آنچه را از تو دارم در خود محصور نكنم

و اي خالق عشق دستان نيازمند من را نيز بگير و به جمع شيفتگانت ملحق كن تا من نيز در مسير نوراني عشق در حلقه عشاق قرار گيرم واز همجواري با تو بر خود ببالم0

 

 

پرواز كن پرواز كن

پيله اي از درخت بر زمين افتاد روزنه اي در اين پيله پيدا بود روزنه اي كه به پنجره اي مي مانست موجودي به نام كرم كوچك ابريشم كه تمام عمر قفس باقته بود اينك به فكر پريدن بود كرم كوچك ابريشم كه اينك با اعتماد به بالهاي خويش بي ترس وترديد پيله را مي كاويد چشم خود را به خورشيد دوخت ولبخندي زد نور نخستين چيزي بود كه او مي ديد پنجره ي پيله گشوده شد و چيزي به نام پروانه از آن بيرون خزيد پروانه كه تازه به دنياي قشنگ ما پا گذاشته بود خزيدن را مي دانست اما پريدن را نه خورشيد گرم و روشن ومهربان نفس خود را بر بال هاي پروانه دميد بالها آهسته از هم باز شدند رنگين كماني نهفته بود در آن بالها0 بالها باز شدند و پروانه بوسه اي نشاند برگونه ي خورشيد 0

آنگاه پروانه پريد نسيم نوازشگر بازي ميكرد با بال هاي پروانه آه موسيقي باد و رقص برگها در باد چه دلنشين بود براي پروانه0 زندگي در نگاه پروانه اي كه مي پريد دلنشين و زيبا بود پروانه به يادآورد كه در پيله از اين همه زيبايي خبري نبود وخوشحال شد كه از پيله بيرون آمده است پروانه بيش از هر چيز خشنود بود كه دشواري هاي پيله را تحمل كرده تا امكانات لازم را براي پريدن فراهم كند پروانه شاد بود از اين كه تسليم ياس و نااميدي نشده بود اينك از آن دلتنگي وتنگنا خبري نبود اينك از پيله اثري نبود پروانه بود و يك رنگين كمان پروانه بود و يك آسمان پريدن پروانه بود و روز و خورشيد پروانه بود و شب و ماه و يك ستاره 0

دشواريهاي زندگي اگر ما را نابود و نااميد نكنند بي ترديد گامهاي ما را براي پيمودن راه بلند زندگي استوار تر مي سازند دشواريهاي زندگي تجربه اند تجربه اي كه ما را به كار مي آيد تجربه ها درس هايي هستند كه ما آنها را با همه وجود خويش فرا مي گيريم دشواريهاي زندگي مانع نيستند مانع نگاه غليط ما به زندگي و دشواريهاي آن است ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد))از دشواريها نهراسيم موانع زمينه ساز تجربه ي جهش هاي بلندند ما به موانع محتاجيم وقتي دست نيازي به سوي ما دراز ميشود ما سخاوت را تجربه مي كنيم در زندگي شايد به همه خواسته هاي خود نرسيم اما بي ترديد به همه انچه كه نياز داريم خواهيم رسيد خدا هست پس جاي نگراني نيست

وقتي به خاطر آرزوها و ارزش هاي ديگران از معيارهاي خود دست مي كشيم قدرت خود را تسليم مي كنيم رمز موفقيت در زندگي چيزهايي نيست كه ما به دست مي آوريم بلكه قلب هايي است كه به دست مي آوريم 0

مجله كاميابي آذر 86

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 18:55  توسط شقایق  | 

 

روزی که با منش سخنی جز وفا نبود

    محبوب من؛ به من؛ ز وفا داد يادگار

    گلدان ميخکی به دل افروزی بهار

    شايد بهار نيز چنان باصفا نبود

    ميخک نبود؛ آيت روی بهشت بود

    هربرگ آن زلطف وطراوت حکايتی

    گل ها؛ همه به دلبری وحسن آيتی

    هرگل به دلربايی اردی بهشت بود

    خرداد و تير و آذر و سرمای سخت دی

    پيوسته غنچه کرد و درخشيد و بازشد

    دل از بهار و باغ و چمن بی نياز شد

    هرغنچه داشت غنچه زيباتری زپی

    می کرد جان مواظبت از يادگاريش

    ديگر نمی کشيد مرا گل به بوستان؛

    درحيرت از مقاومت و پايداريش

                       **

     پيمان شکست يار و به عهدش وفا نکرد

     من انتظار عاطفه از گل نداشتم

    آواره سر به کوچه و صحرا گذاشتم

    غم؛ با روان من چه بگويم چه ها نکرد!

    افسوس بر جوانی و بر زندگانی ام

    اندوه زندگانی ام از ياد رفته بود

    اندوه من؛ جوانی بر باد رفته بود

    ديگر چه سود زندگی بی جوانی ام؟

    ديگر زفرط رنج نمی رفت پای من؛

    بيچاره هرکه گشت فدای وفای خويش

    آزرده خاطر آمدم اندر سرای خويش

    در روی ميز؛ آه چه ديدم خدای من :

    در سايه روشن غم و اندوه شامگاه

    در زير نور سرد و غم انگيز ماهتاب

    درتنگنای حسرت و نوميدی و عذاب

    در دامن سکوت عميق شب سياه

    پژمرده تر زبخت من و روزگار من

    پژمرده بود ميخک من يادگار او

    افسرده چون خزان گل همچون بهار او

    افسرده تر زمن که خزان شد بهار من.

                                                                                          مشيری  

 

با دوست عشق زیباست       با یار بیقراری

از دوست درد ماند و             از یار یادگاری

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 17:38  توسط شقایق  | 

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر آرزوهایت حس می کنی به خاطر بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 19:1  توسط شقایق  | 

 

 

 

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق

بارالهی...

  آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم....

 ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم.به من قدرتی...

و دانشی عطا فرما  که تفاوت این دو را بدانم.....

خدایا....

    از اسارت نفس رهایم کن .

پروردگارا

  بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند.به من....

 بورزم به کساني که عاشقم نيستند.عشق..

بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند...

 به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند...

 کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند.محبت....

۰ که همیشه بر اراده تو گردن نهم.باشد...

 براستی تو بر همه امور آگاه و توانایی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 9:59  توسط شقایق  |