یاد ایامی که ما هم نو بهاری داشتیم
الفت شبهای ما را روزگار از ما گرفت
یاد ایامی که ما هم روزگاری داشتیم
سنگ پس از رها کردن
حرف پس از گفتن
موقعیت پس از پایان یافتن و
زمان پس از گذشتن![]()
ای که بوی باران شکفته در هوایت
یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
شد خزان به پایت بهار باور من
سایه بان مهرت نمانده بر سر من
جز غمت ندارم به حال دل گواهی
ای که نور چشمم در این شب سیاهی
چشم من به راهت همیشه تا بیایی
باغ من بهارم بهشت من کجایی؟
جان من کجایی که بی تو دل شکسته ام
سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام
آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا
ای گل آشنا بیا بیقرارم بیا
وای از این غم جدایی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
یعنی آن جان زتن رفته به تن بازرسان![]()
خدایا شکیبایی به من عطا کن در مقابل ناملایمات قدرت ایستادگی داشته باشم۰![]()
گل آمد خوش وزان خوشتر نباشد
كه در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلي درياب و درياب
كه دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان دمي خور در گلستان
كه گل تا هفته ديگر نباشد
ايا پر لعل كرده جام زرين
ببخشا بر كسي كش زر نباشد
بيا اي شيخ درخمخانه ما
شرابي خود كه در كوثر نباشد
بشوي اوراق اگر هم درس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد
زمن بينوش و دل در شاهدي بند
كه حسنش بسته زيور نباشد
شرابي بي خمارم بخش يارب
كه با وي هيچ درد سر نباشد
كسي گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
من از جان بنده سلطان اوليسم
اگر چه يادش از چاكر نباشد
بتاج عالم آرايش كه خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد
گل بي رخ يار خوش نباشد
بي باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان