ای برازنده خاطره انگیزترین محبتها اگر یک قدم از تو دور شوم قلبم سردتر از قطب شمال خواهد شد
خدایا نه سرگردان جاده سرنوشتم و نه در جستجوی بهشتم بلکه منتظرم کسی بیاید و مهربانانه آسمان را بشکافد و تو را واضح تر از امروز به من نشان دهد و سایه های شب را از پیراهنم پاک کند
خدایا چراغهایی را که در اعماق درونم مرده اند روشن کن و مرا در این سالهای سترون گناه با ابرهای دست و دلباز آشتی بده
آسمان دلم همچنان بارانی است
بوی تنهایی
در ازدحام این سکوت دغدغه بی تو بودن شیشه نازک احساسم را تلنگر می زند و در انتهای جاده کوچه باغهای کودکی ام مسیر ردپای نگاهت را نشان می دهد و من چه آرام روی بال خیال نشسته ام و می دانم خانه بی حضور تو بوی تنهایی می دهد مادر
بر بالهای آسمان نشسته ای خیره بر زمین مملو از سکوت تو ای عزیز نام که را بر زبان راندی دست در دست که خدا را خواندی برشانه ابرها چگونه رفتی حتی بی خداحافظی رفتی و آرزوهای زیبایمان اسیر چنگال خاک شد یک روز تو را خواهم دید
سلام مرا به فرشتگان برسان
خدایا به دلهای ما آرامش عطا فرما و ما را به خویش وا مگذار
چشم هایت بلوغ باران است
در نگاه صمیمی ات ای خوب
طرح رنگین کمان ایمان است
مثل یک عشق مثل یک لبخند
در نگاهم همیشه می مانی
مثل باران و آفتاب و نسیم
در نفسهای شیشه می مانی
مادر ای آسمان آبی من
بالهایم شکسته در توفان
تو مرا با دو بال نقره ای ات
تا خدای ستارگان برسان
مادرم بارها تو را خواندم
راز امن یجیب یعنی تو
سیب چیدم زمهربانی تو
سرخی رنگ سیب یعنی تو
خدایا قلبم را از تمام كینه ها پاك كن
كه غیر از تو كسی بر این كار قادر نیست.
خدایا تردیدم را به باور ، باورم را به ایمان
و ایمانم را به یقین مبدل فرما![]()
مي گذرم از ميان رهگذران ، مات
مي نگرم درنگاه رهگذران ، کور
اين همه اندوه دروجودم و من ، لال
اين همه غوغا ست در کنارم و من، دور !
**
ديگر در قلب من ، نه عشق ، نه احساس
ديگر در جان من ، نه شور ، نه فرياد
دشتم ، اما در او نه ناله مجنون !
کوهم ، اما در او نه تيشه فرهاد !
**
هيچ نه انگيزه اي ، که هيچم ، پوچم !
هيچ نه انديشه اي ، که سنگم ، چوبم !
همسفر قصه هاي تلخ غريبم .
رهگذر کوچه هاي تنگ غروبم .
**
آن همه خورشيدها که در من مي سوخت ،
چشمه اندوه شد زچشم ترم ريخت !
کاخ اميدي که برده بودم تا ماه ،
آه ، که آوار غم شد و به سرم ريخت !
**
زورق سرگشته ام که در دل امواج
هيچ نبيند ، نه ناخدا ، نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سياهي
مي کشم اين جان از اميد جدا را
**
مي گذرم از ميان رهگذران ، مات
مي شمرم ميله هاي پنجره ها را .
مي نگرم درنگاه رهگذران ، کور
مي شنوم قيل و قال زنجره ها را .
مشیری