انگار خواب بودي معصوم و پاك و ساده
يك خواب صبحگاهي آرام و بي افاده
آرامش شگفتي در برگرفته رويت
يك پرده نور روشن بر رويت اوفتاده
بوي فرشته مي داد سيماي آسماني
در چهره موج مي زد آثار زندگاني
در حيرتم از آن رو آن چشم هاي جادو
سرشار زندگي بود لبريز از جواني
با چشم هاي بسته ديدي مرا كنارت
ديدي برادرت را بي تاب و بيقرارت
دستهاي لرزان با چشمهاي گريان
بايد دگر بماند عمري در انتظارت
انگار با سكوتت كردي به من اشاره
اين آخرين ملاقات از هجر نيست چاره
هرگز به من نگفتي بدرود خواهر من
گفتي به وقت رفتن تا ديدن دوباره
آيا شود ميسر در خواب ديدن تو
درخواب سر به پا گوش گرم شنيدن تو
بوسيدن سر تو بوييدن نگاهت
مفتون خنده هايت در بركشيدن تو
گفتم مدينه ۀ مادر گويي به خواب رفته
يك خواب راحت و خوب بي اضطراب رفته
هر زندگي سوالي است دشوار و دير معنا
اينك خواهر ما بهر جواب رفته
سيرش ببين كه ديگر سيريم از زمانه
از ما گرفت او را بي عذر و بي بهانه
سيرش ببين كه ديگر هرگز او را نبينيم
جز قابهاي عكسش نبود از اونشانه ![]()
--------------------------------------------------------------------------------
دلنوشته:
این شعر رو داییم در وصف اخرین دیدار قبل از دفن مامانم سرودند
خیلی سخته کسی رو خیلی دوست داری و اصلا هیچ وقت به مرگ اون فکر نمیکردین اینطوری ببینیش
خداوندا
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی زمستان
من از تنهایی و دنیای بی تو میترسم
خداوندا
من از دوستان بی مقدار، من از همراهان بی احساس
من از نارفیقیهای این دنیا میترسم
خداوندا
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چو مرداب میترسم
خداوندا
من از مرگ محبت ،من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیك میترسم
خداوندا
من از ماندن میترسم ،من از رفتن میترسم
خداوندا پناهم ده ![]()
((من از خاطر نخواهم برد وقتی را که تو از دور
برایم دستهای مهربانت را تکان دادی .......مادر ))