اگر چه در همـــــه لحــــــظه ها تو با مایی چه سخت می گذرد روزهای تنــــهایی
شکسته ایم پس از تو شکسته بال و غمین گســــسته ایم دل از قید و بند دنیـــایی
قرار و صبر زکف داده ایم و حیـــــــــرانیم کجاست طاقت و کی می رسد شکیبایی
مگر به خواب ببینیـــــــم روی زیبـــــــایت چرا به دیده بـیــــــــــــدار ما نمی آیی
چه روزهای خوشی داشــــــــتتیم و گذشت چه هفته های دل انگیز فصل زیبــــایی
غبار غم زده بر لحــــــظه لحـــــظه امروز خدا زلال کند لحــــــظه های فـــــردایی
چه وعده ها که به خود داده بود این دل ما دریغ و درد ندارد دگر تمــــــــــــــــنایی
به وسعت همه دنیــــــاست حجم غربت ما چه سخت می گذرد روزهایی تنــــهایی
دایی عزیزم از زبان من و خواهرم سروده اند
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دلنوشته:دیروز و امروز عجیب دلم گرفته و گاه گاهی یواشکی اشکی ریختم به یادت مادر عزیزم
دیروز موقع خوندن دعای عرفه که همیشه با هم می خوندیم ۰صورتت با عینک مطالعه و لبخند همیشگی ات احساس می کردم در کنارم نشسته ایی و همراهیم می کنی
امروز هم که عید قربان بود هر گاه چشمم به تصویر کعبه می افتاد صورتت به ذهنم مجسم می شد که قرار بود با هم بریم حج عمره که تنها نباشید ولی رفتین و من رو تنها گذاشتین و آرزوی خودت که برآورده نشد
خیلی دلتنگت هستم
ویرانه ایست سخت غم انگیز و هولناک
این وادی خراب که دل نام او کنند
جز گور خاطرات زمان گذشته نیست
هر چند در خرابه دل جستجو کنند
لبخند و اشک و بیم و امید گذشته ها
در تنگنای سینه فراموش می شود
برق است عمر رفته که در سینه زمان
یک لحظه می درخشد و خاموش می شود
دانم همی که : سینه ما سینمای ماست
خرم کسی که راه بدین سینما برد
کاین چهره ها حقیقی و این صحنه واقعی ست
اینجا کسی که ره نبرد پس کجا برد؟
اینجا کجاست ؟آن که در این گور خفته کیست ؟
می پرسم از سکوت که با من به گفتگوست
لرزد بنای هستیم از پاسخ سکوت :
این گور خاطرات تو وین گور آرزوست
بر گورها غبار فراموشی سیاه
پوشیده زندگانی از یاد رفته را
بر باد داده باز در آن سنگلاخ ها
خاکستر گذشته بر باد رفته ر
ا
بر لوح گور خاطره از جای پای عمر
بر جا نماند هیچ به جز سایه روشنی
ماند بدان خرابه که بعد از هزار سال
گوید کسی به آه که این بوده گلشنی
ای آرزوی مرده جوابم نمی دهی
ای خاطرات خفته نگاهی نمی کنید
یادم کنید بهر خدا ای گذشته ها
سوگند می خورم که گناهی نمی کنید
فریاد تلخ من به فلک می رود دریغ
در تنگنای سینه به جایی نمی رسد
جز انعکاس ناله اندوهبار من
از گورهای تیره صدایی نمی رسد
درمانده رو به جانب آینده می کنم
از عمر سیر و اشک غمم تا به دامن است
ناگاه می دمد سر راهم ستاره ای
می گویدم امید که آینده روشن است
ای عشق من که از پی یک عمر جستجو
همچون ستاره جلوه به آینده می کنی
از آسمان تیره و تاریک عمر من
لبخند می زنی و مرا زنده می کنی
بر عمر رفته هیچ ندارم دریغ و درد
داغم از این که بی تو و با این و آن گذشت
بی عشق و بی امید چه شبها که روز شد
و آن روزهای تلخ که بی همزبان گذشت
اکنون خدا کند که به من رحمت آوری
ای اختر امید من ای همزبان من
شاید روا بود که در این واپسین نفس
آساید از محبت و مهر تو جان من
فریدون مشیری
پروردگارا
خود را تقديم تو ميدارم با من كن و از من ساز آنچه را كه خود اراده مي كني
از اسارت نفس رهايم كن تا انجام اراده ات را بهتر توانم
مشكلاتم را بگير تا پيروزي برآنها شاهدي باشد
براي كساني كه با قدرت تو عشق تو و راه تو ياريشان خواهم داد باشد كه هميشه بر اراده ات گردن نهم
آمين يا رب العالمين
ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدائي
نروم جز به همان ره كه توام راهنمائي
بري از رنج و گدازي بري از درد و نيازي
بري از بيم و اميدي بري از چون و چرائي
نتوان وصف تو گفتن كه تو در وهم نگنجي
نتوان شبه تو جستن كه تو در فهم نيائي
همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم
همه توحيد تو گويم كه بتوحيد سزائي
همه عزي و جلالي همه علمي و يقيني
همه نوري و سروري همه جودي و سخائي
تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي
تو برازنده فضلي تو سزاوار ثنائي
لب و دندان سنائي همه توحيد تو گويد
مگر از آتش دوزخ بودش روي رهائي