قلبم از معني عشق عريان است
لب من با خنده
و دلم با شادي
با همه بيگانه است
و در اين وادي پر جوش و خروش
زورق تن به ميان امواج
خسته و بي رمق و حيران است
ولي اي دوست فراموش مكن
در ميان همه خسته دلان
در فراسوي وجود من و تو
يك چراغ روشن
هم چو آتشكده اي پابرجا
مي تراود نوري
به دل خسته ما
اين چراغ روسن رهنماي من و تو ست
رهنمايي كه به تاريكي شب مي تازد
و تو را تا به سپيده
همره و همراه است
پس به خود آي اي غنچه من
اين چراغ روشن
همه اميد درون من و توست
آن كه بي اميد است
نتواند كه به هم وصل كند فرداها
آنكه بي اميد است
نتواند بشناسد دل را
آن كه بي اميد است
همه از نور خدا محروم است
آنكه بي اميد است
شبح خستگي هر دم
به تنش مي كوبد
و همه عشق و صفا را
زدلش مي راند
پس فراموش نكن
كه اميد و دل خوش
همه سرمايه اين زندگي سبز و خوش است
مجله موفقيت
پروردگارا به ما صبر تحمل و ايستادگي در راهت را عطا كن .رضايت به رضاي تو و توان شكرگزاري از رحمتهاي بيكرانت
خدايا ياريم كن تا در بندگيت كوتاهي نكنم
خدايا ياريم كن تا در شناخت نشانه هايت كوتاهي نكنم
ياريم كن تا در نيكي كردن به بندگانت كوتاهي نكنم
بحشي از مناجات خواجه عبدالله انصاري
هر كجا حيرانم اندر چشم گريانم توئي
روي در هر كس كه دارم قبله ي جانم توئي
گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز
آن كه هر دم مي كشد از سوز پنهانم توئي
گرچه هستم موج خور در بحر شوق ديگري
آن كه از وي غرقه صد گونه طوفانم توئي
گر چه خالي نيست از سوز بت ديگر دلم
آن كه آتش مي زند در ملك ايمانم توئي
گر چه بنياد حضورم نيست زان مه بي قصور
جنبش افكن در بناي صبر و سامانم توئي
گر چه زان گل همچو بلبل نيستم بي ناله ي
غلغل افكن در جهان از آه و افغانم توئي
گرچه نمناكست زان يك دانه ي گوهر ديده ام
قلزم انگيز از دو چشم گوهر افشانم توئي
گر چه جاي ديگري در بندگي چون محتشم
آن كه او را پادشاه خويش ميدانم توئي
تبارك الله ازين پادشاه وش صنمي
كه مردمش زبت خود عزيزتر دانند
كنند جاي دگر بندگي ولي او را
به صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند
محتشم كاشاني