مامان خیلی زود از پیشمون رفتی .هنوز زود بود که ما بی مادر بشیم
خیلی بهت نیاز داشتیم و داریم
این شعر در وصف حال دلتنگی برای مامانم هست ![]()
مادر به مهربانی تو هیچکس ندیده است همسر به همزبانی تو هیچکس ندیده است
تا چشـــــــــم بازکرده به دنیا برادری خواهر به دلستانی تو هیچکس ندیده است
![]()
![]()
هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده
هوا گرفتی و رفتی زکف چو مرغ پریده
تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
که این فرشته برای من از بهشت رسیده
بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده
هزار بار گذشتی و به ناز و هیچ نگفتی
که چونی ای به سر راه انتظار کشیده
چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده
به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل
که پای خسته من عمری از پی تو دویده
ترانه غزل دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده
خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده
(سیاه مشق - سایه )
قسم به پاكي طلوع آفتاب عاشقان
كه عشق تو در اين دلم
چه زود غنچه كرده است
تو در خيال من
شبيه خنده اي
چه پاك و ساده و مليح
و ناگهان كه فكر مي كنم به تو
درون خود نظاره مي كنم تو را
چقدر دوست دارمت
چگونه لانه كرده اي
درون اين دل خراب؟
تو در تمام اين تنم
جوانه كرده اي عزيز
و ناز خنده هاي تو طنين بودن من است
دريغ
چون تو را زديگران سراغ مي كنم
چه اشتباه مي كنم
درون ديگران به جستجوي تو
چقدر بچه گانه است
درون ديگران بجويمت
دريغ
كه در خودم تو محو هستي و هنوز
تو را زديگران سراغ مي كنم
و من هنوز راه را شروع نكرده ام
ولي
به ناگهان چقدر زود دير ميشود مرا
كنار پنجره خيال تنها نشسته ام و خوب مي دانم اين آخرين بار نخواهد بود كه ثانيه هاي غريب عمرم را با ترديد شماره مي كنم من آن قدر به اين تنهايي خو كرده ام كه مي دانم ماهي تنگ بلور دچار احساس من است و اگر حتي در درياي طوفاني چشمانم رهايش كنم باز هم غمگين خواهد بود . مي دانم كه معجزه ها نخواهد شد0 مي دانم اينجا در سياهچال زمان من غرق واپسين دل نوشته هاي دلتنگي خواهم بود 0 اسير واژه ها سرد لحظه لحظه هاي بلند و تنها خواهشي كوچك شبيه يك پرسش از آخرين قطار زندگي دارم آيا كنار اين همه تنهايي بي حد كسي خيال مرا به ياد خواهد داشت كسي صداي شاعرانگي ام را در شب مهتابي شنيده و سراغ حال مرا از قصه مي گيرد گمان نمي كنم حتي ستاره اي به ياد من باشد 0
به باد حادثه بالم اگر شكست چه باك
خوشا پريدن با اين شكسته بالي ها
![]()
براي ديددار چشمانت مادر
گاهي كه دلم هواي دريا به سرش مي زند از پس جنگل هاي رويايي و ساحل زيباي نگاهت را پيدا مي كنم زورق پوسيده دلم ذر طوفان چشمانت غرق مي شود پناهي نيست جز جزيره آغوشت مرواريد اشكهايت را در صندوقچه دلم براي روزهاي مباداي بغض هاي به جان نشسته ذخيره كرده ام آبشار گيسوانت را پلكاني مي كنم براي رسيدن به مهتاب
فانوس درياي چشمانت در شبهاي تنهايي ام چون چلچراغي شاليزار دلم را روشن مي كند از خداي عشق مي خواهم هميشه ساحل چشمانت آفتابي باشد و در چمنزار دلت بنشينم و زير سايه حضور عشقت به دلم نگاه كنم و از درخت نگاهت سيبي بچينم و گازي بزنم به شيريني آرزوهاي من و تو و همصدا با پرستوهاي مهاجر فرياد بزنم دوستت دارم مادر