
بهار بود و تو بودي و عشق و اميد بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
سالي كه گذشت همراه با اتفاقات بدي براي من و خانواده ام همراه بود .هرچند رويدادهاي خوبي هم رخ داد ولي چون غم بزرگي داشتيم نتوانستيم شيريني رويدادهاي خوب را مزه كنيم .ما بدون مادر سال را سپري كرديم ولي به سختي و با اندوه و غم فراوان .................
امسال اولين تحويل سال بدون مامان ولي در كنار آرامگاه او هستيم
دريغ از يك نگاهت آن نگاه انتظارت
دريغ از يك كلامت آن كلام بي ريايت
پيشاپيش فرارسيدن سال جديد نوروز باستاني را به همه دوستان تبريك عرض مي نمايم و اميدوارم سال جديد براي همه همراه با سلامتي و شادماني باشد .![]()
من آموخته ام...
... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا
شاد کردي
... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
![]()
... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد،
همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست
او، و قلبي است براي فهميدن وي
... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم
سريعتر حرکت مي کند
... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
![]()
... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
![]()
آموخته ام
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند
كه در حال بالا رفتن از كوه هستيم..
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
![]()
... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را
تصاحب خواهد کرد
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن
داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم.
![]()
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.
در این دنیا نیست گذر گاهی مرا
پا جای پای کس نخواهم گذاشت
من منم
ردپایی مانده بر زندگی
و گواهی از روزگار گذشته
که پیوسته به دنبال خویشتن خویش
می کشم گرد و غباری نشسته بر لوح پیشانی
و تنی رنجور که در پی وصال یار
غبار عشق و مستی را در خود نمایان دیده
و پاهایی لرزان که فراق وصل
توان رفتن از کفش ربوده
ردپا را خواستن پایان دادن
اما............................
دیدگان را هنوز کور سویی از امید
نوید بخش جان
و یار بی گمان در پی وصال
و منی ضعیف و نالان
یار را باز گشتن
و مرا اشتیاق به آغوش کشیدن
یار را باز گفتن از غم دوری
و مرا.......................
