قسم به پاكي طلوع آفتاب عاشقان
كه عشق تو در اين دلم
چه زود غنچه كرده است
تو در خيال من
شبيه خنده اي
چه پاك و ساده و مليح
و ناگهان كه فكر مي كنم به تو
درون خود نظاره مي كنم تو را
چقدر دوست دارمت
چگونه لانه كرده اي
درون اين دل خراب؟
تو در تمام اين تنم
جوانه كرده اي عزيز
و ناز خنده هاي تو طنين بودن من است
دريغ
چون تو را زديگران سراغ مي كنم
چه اشتباه مي كنم
درون ديگران به جستجوي تو
چقدر بچه گانه است
درون ديگران بجويمت
دريغ
كه در خودم تو محو هستي و هنوز
تو را زديگران سراغ مي كنم
و من هنوز راه را شروع نكرده ام
ولي
به ناگهان چقدر زود دير ميشود مرا