در این دنیا نیست گذر گاهی مرا
پا جای پای کس نخواهم گذاشت
من منم
ردپایی مانده بر زندگی
و گواهی از روزگار گذشته
که پیوسته به دنبال خویشتن خویش
می کشم گرد و غباری نشسته بر لوح پیشانی
و تنی رنجور که در پی وصال یار
غبار عشق و مستی را در خود نمایان دیده
و پاهایی لرزان که فراق وصل
توان رفتن از کفش ربوده
ردپا را خواستن پایان دادن
اما............................
دیدگان را هنوز کور سویی از امید
نوید بخش جان
و یار بی گمان در پی وصال
و منی ضعیف و نالان
یار را باز گشتن
و مرا اشتیاق به آغوش کشیدن
یار را باز گفتن از غم دوری
و مرا.......................
