تبليغاتX
شقایق گل همیشه عاشق - مادر عزيزم روزت مبارك
تا شقایق هست زندگی باید کرد
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد . گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

مادر نامي مقدس و زيباست بر نشسته در كنار نام خداوند مهرباني ها

مادر سرچشمه همه خوبيهاي زلال و گواراست

مادر مثل بهار است با خنكاي نسيم نوازش دستاني كه چشمه مان را به روي زندگي باز مي كند و سبزمان مي دارد با اميد و اشتياقي كه در رگهامان جاري مي سازد و تماشامان مي كند تا به برگ و بارنشيني مان را به جلوه بنشاند

مادر مثل تابستان با خوشه هاي سرشار انگور و شهد ميوه هاي شيرين و پاك مي رسد از راه تا كام زندگي مان را سير و سيراب كند و آن گاه خود نور مي خورد و رايحه مي نوشد و عاطفه و مهر مي نوشاند0

مادر مثل پاييز شاعرانه است با جشنواره اي از رنگ ها و درنگ ها

او بي شكوه و شكايت برگ و بار لحظه هاي عمر خويش را به پاي ما مي ريزد تا كه از زندگاني مان تابلويي بسازد زيبا و تماشايي

مادر گاهي مثل برق مي خندد روشن و تابناك و گاهي چونان ابر مي مويد اشكبار و چشمه سار

او كه همه فصل هاي زندگي ست سرانجام زمستان مي شود تا كه همه وجود خويش را ببارد و با جامه اي سفيد و پاك به سروقت خدا برود

مادر را به چيزي تشبيه نمي توان كرد مادر را انگونه كه حقيقتا هست نمي توان ديد نمي توان شنيد نمي توان فهميد

او را تنها در آيينه خدا مي توان مشاهده كرد

او پرتو كوچكي از مهرباني هاي بزرگ خداست

ساحـل آزاد گان در مهـر مادر بـوسـه هــاست
این چه انگیز است یارب! زن بسان کیمیاسـت


حــــریت ،آزاده گی ، رسـم صفای طیـنت است
در تواین توصـیـف میـبینم واخلاصـم بـجـاست


مـادران بــسـیــار ازبـطـنـی کــه آدم زاده انـــد
هــرزنـی مادر نـباشــد، مادری ها ،ما سواست


از دو جـنـس مختـلف،  تــزویــج آدم مـیـشــود
آدمـیـت در بــســاط مــردمـی هـا تـا کـجـاســت


کـاش مادر هـا هـمـه مانـنـد تـــو مــادر بــــدی
ای بــسـا مادر  که مـر فـرزنــد را دام بـلاسـت


خود نمیدانـم پـیامـم زین سـخن شـد شعــر، تر
نازنین مهـرم! بدرگاهت گهــی طبعـی جداسـت


با وفـا خــو کـرده ام مادر! تـو شـیـرم داده ای
سالها شـد کـین لبانـم تـشـنـهء شـیر شـماســت

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 13:18  توسط شقایق  |