|
او ز من رنجیده است آن دو چشم نکته بین و نکته گیر در من آخر نکته ای بد دیده است ! من چه می دانم که او ... با چه مقیاسی مرا سنجیده است ! من همان هستم که بودم ، شاید او چون مرا دیوانه ی خود دیده است بی وفایی می کند بلکه من ... دور از دیدار او عاقل شوم ! او نمی داند که من ، ... دوست می دارم جنون عشق را من نمی خواهم که حتی لحظه ای لحظه ای از یاد او غافل شوم !
دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد !
*** در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار هر سخن ، هر رفتار دانه هایی ست که می افشانیم برگ و باری ست که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش مهر است
*** گر بدان گونه که بایست به بار آید زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید آنچنانان با تو در می آمیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد وبس بی نیازت سازد ، از همه چیزو همه کس
*** زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباد همه در ها بسته ست در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ، عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت
*** آب وخورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد رنج باید برد ، دوست می باید داشت !
*** با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جان دل هامان را مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم بسراییم به آواز بلند : شادی روی تو ! ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان گلباران باد |